یا عشق 
.....
در درونم کودکی دارم شاد ...
هر لحظه در وجودم می زند داد
می گویمش کودکم تو آزادی ، آزاد
اخم می کند به من ، بغض میکند ، قهر می کند
می نشیند گوشه ی دلم غمگین
زیر لب شکوه می کند از من
...
زیر چشمی نگاه می کند مرا که دور می شوم از او
صدا می کند نرو ... می دود به سویم همچون باد
می پرد در آغوشم ،
پریشان دلم می شود آباد
می گویمش چرا شکوه کردی از خودِ خود ؟
ذوق می کند
با همان شیطنت های شیرینش
در گوشم زمزمه می کند :
دلم برای آغوش خودم تنگ می شود گاهی
هوای کودک درون خود را داری ؟
سرخ می شوم
می گویمش آری ... آری
هر دو می خندیم
عاری از شکوه های تکراری
خوب می دانم ، من بدون کودکی هایم
برای
شاد بودن هایم ، رویا هایم ، لبخند هایم
بهانه کم دارم !
... 