یا عشق ...
کاش می توانستم بر آسمان بنویسم چقدر دوستت دارم
تا چه آفتابی باشد و چه بارانی ، هر لحظه عشق را بر تو ببارم ... بتابم ...
یا عشق ...
کاش می توانستم بر آسمان بنویسم چقدر دوستت دارم
تا چه آفتابی باشد و چه بارانی ، هر لحظه عشق را بر تو ببارم ... بتابم ...
یا عشق ![]()
....
دو مجسمه ، یکی سیاه و دیگری سرخ ،در آغوش هم ایستاده
گاه شاخه گلی میان آنها را خوش عطر می کند...
آنقدر ایستاده به هم می نگرند ، بی حرفی ، بی حرکتی ، بی تغییری ، آنقدر، آنقدر، آنقدر ...
آنقدر تا پوشیده از گرد و غبار اطراف می شوند و باز هم هیچ حرکتی نمی کنند ...
شاید باید دستی شاخه گل خشک شده را کنار بگذارد ، آغوششان را بگشاید ،
نوازششان کند ، گرد و غبارشان را به باد سپارد و نمناکشان کند ...
تا باز تازه شوند و براق ...
خوش به حال من و تو که دو مجسمه نیستیم ...
ما را لبخندی خوش عطر می کند ،
لبخندی که هرگز خشک نمی شود ، خاطره نمی شود
لبخندی که عکس نمی شود ،
لبخندی که مدام و هر لحظه هست و می روید و باز می روید و ...
خوش به حال تو و من که گرچه دو مجسمه ی هر آن کنار هم ، نیستیم
ولی هیچ آن خاک گرفته نمی شویم ...
خوش به حال من و تو که آغوشمان همیشه براق است ، همیشه ، تا ابد
ابدیتی که هیچ وقت خشک نمی شود ، خاک نمی گیرد ، شکسته نمی شود ...
و نیاز مند نمی شود به دستی ،
ـ غیر از دستهای تو و من ـ
... ![]()